خاطره

امروز بالاخره رفتم دکتر خودم

دکتر وقتی وضعیتم رو دید گفت باید به خودت برسی گفت بچه داره شیره جون تو رو میکشه

بدنت هیچ ویتامینی نداره الان دو ماه گذشته اما من هنوز جون نگرفتم

موقع برگشت توی آسانسور بوی عطری می اومد که منو یاد خاطرات گذشته می انداخت

یاد اشتباهات گذشته نمیدونم چرا اون اشتباها روانجام دادم

امیدوارم ندا منو بخشیده باشه

من قول دادم به خودم و خدا و ندا که دیگع تکرار نکنم و تا جایی که یادم می آید همیشه روی قولم ایستادم

حالا فهمیدم که هر کس خودش مسئول زندگی خودشه

آه و ناله کردن جز دلسوزی دیگران چیزی نداره من که دنبال دلسوزی دیگران نیستم پس روی پای خودم می ایستم و به زندگیم ادامه میدم

منتظرم بعداز عید دوباره فیزیوتراپی رو شروع کنم دکترم گفت اینجوری ادامه بدی پات رو از دست میدی پای راستم خیلی اذیت میکنه

من میخوام حالم خوب باشه به خاطر همسر دختر و پسرم

اونا بمن نیاز دارن و منم به اونا

خدایا بابت همه نعمت هات شکر

/ 1 نظر / 65 بازدید